42-سورپرایز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سلام جوجه کلاغ من ![]()
زندگی چقدر جالبه یه روز آدم از خوشحالی خابش نمیبره
و قلبش تند تند میزنه ی روز دیگه از ناراحتی و غم و اندوه .
...
چقدر این زندگی بالا و پایین داره.
........غم و شادی ........ موفقیت و شکست.......
همین الان داشتم با بابات صحبت میکردم پرنده ...
اصلا باورم نمیشه ...
.
از خوشحالی دستم داره میلرزه ...
حس میکنم نمیتونم درست حسابی تایپ کنم،
صفحه ی لپ تاپم رو از پشت یه پرده ی اشک میبینم که هر لحظه نزدیکه سرازیر بشه،....
زانیار همیشه بهم میگه که رستا همیشه اشکش دم مشکشه!! مهم نیست چه مناسبتی باشه ،، چه غم چه شادی باید این گریه هارو بکنه!!!
میگم منو بابات بر عکس همیم همینه دیگه!!!!!!!!!!!!!!
بقیه ی بحسمون رو به صورت محاوره ای ۲ نفره واست میگم!

زانیار پشت لپتاپ تا چشمش به من افتاد لبخند رو لبش نشست: سلام جوجه ی خودم! (این سیکل جالب رو میبینی!! من به تو میگم جوجه!! بابات به من!! البته گاه گاهی هم میگه مرغ بعضی وقتا هم نارگیل این آخری رو هرچی فک میکنم نمیفهمم چرا؟؟!)
من: سلام بر خروس له شده زیر کتاب های درسی!!!
زانیار: فک میکنم بر عکس باشه ،کتاب های درسی تلنبار شده زیر من دارن له میشن نه من زیر اونا!!
من: از این شوخیا نکن
زانیار رفتی اونجا که بشینی خوب درس بخونی.
...این همه بدبختیمون فقط سر درس شماست!
زانیار : بله بله میدونم اما مگه فکر تو میزاره
...
من: وااای وااای نگو خیلی داری رومانتیک میشی!
!!
زانیار یهو بی مقدمه : رستا پاشو برو اون در اتاقو ببند ، هدفون رو هم بیار بذار تو گوشت تا صدامون پخش نشه!! ![]()
من : وا خاک بر سرم خجالت بکش مگه میخای چیکار کنی!
زانیار با خنده!: میگم بچه ای تو بگو نه نه من دیگه بزرگ شدم!!
من با لب و لوچه ی آویزون
زانیار: به حرفام گوش بده نمیخام کسی بفهمه پاشو رستا زیاد وقت نداریم ...
من: اخه عزیزم تو که میدونی بابام چجوریه در اتاق رو که ببندم و هدفون بزارم فک میکنه چه خبره ...
.
زانیار : رستاااااااااااااااااا ...به جای این همه bahs کردن رفته بودی درو بسته بودی تا الان کارمون تموم میشد...میگم سوسولی بگو نه!
من که از کنجکاوی دیگه طاقت نداشتم رفتم اینکارارو کردم و زانیار تو چشمم نگاه کرد
و گفت حالا میخام ی چیزی بهت بگم ولی قول بده کپ نکنی!! و آروووووووووم باشی ....زیادم هیجان زده نشی ok ؟؟
من: ok
زانیار: رادین داره میاد ایران! برای عید میاد پیشتون!
قول داده بودم زیاد هیجان زده نشم اما انقدر هیجانم بالا بود که یه دستم رو گذاشتم دم دهنم تا جیغ نزنم و ....![]()
![]()
![]()
: جان من داری شوخی میکنی ، تورو خدا زانیار با من از این شوخی نکن..
.
زانیار: به جان ۲ تا جوجوها راست میگم! 
دیشب بهم گفت بلیت هم خریده ... فقط قسمم داد که بهتون نگم چون میخواست سورپرایزتون کنه اما من به خاطر حال تو و چون میدونستم که ممکنه خیلی هیجان زده بشی بهت گفتم ...وگرنه مرده و قولش
...نمیخواستم خیلی هیجان زده بشی و مشکلی واست پیش بیاد... اما به این برکت رادین داره میاد ایران! تو هم قول بده به کسی نگی و خودتم به روت نیاری که رادین داره میاد .... این قضیه فلا فقط بین من و ۲ تا جوجوها ok
؟؟
من در حالی که زبونم بند اومده : .... ok ![]()
اینم سورپرایز بچه کلاغ مامان!
اصلا باورم نمیشه که داداش رادبنی داره میاد اگه مامان بفهمه
...وااااااااای.gif)
فقط اگه بفهمه پسر قند عسلش داره میاد ...................
.
این کارا فقط از رادین بر میاد
دلم واسش ی زره شده واسه این آقای خلبان با این سورپرایزای مخصوص خودش!
!!
ای کاش شوشوی منم میتونست بیاد اما درس و امتحان داره ...
زانیار نازنینم ازت ممنونم که بهمون خبر دادی و قول قول که تا این هفته که رادین میاد دهنم بسته بمونه ...
.
خیلی دوست دارم که انقدر به فکر مایی!! 

خوش اومدی رادین گلم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!


42-سورپرایز!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
